ژاکوبن به فرماندگان نظامی دستور اماده باش داده بود . او می خواست برای گرفتن بهای خون پدر خود به جنگ با گابلینها برود . اما او از هیچ چیز خبر نداشت .
سربازان بشدت در حال تمرین و جنگاوری بودند . مردم نیز با پچ پچ به یکدیگر شایعاتی را نسبت به ژاکوبن می گفتند و او را مستحق فرمانروایی اکودار نمی دانستند .
از اغاز کنت مربیس با ژاکوبن بر سر ناسازگاری گذاشت و او را به تمسخر گرفت . ژاکوبن با خشم به او نگریست و دستور داد که از قلعه خارج شود ولی کنت از دستور او سرباز زد و به او گفت : ای فرمانروای جوان تو هرگز نمی توانی بر من غلبه کنی . پس اگر می خواهی همینجا بمانی باید به حرفهای من گوش کنی .
ژاکوبن بشدت عصبانی شد و دستور دستگیری کنت مربیس را داد . اما هیچ یک از سربازان به فرمان او گوش نکردند .
چون همه از قدرت کنت خبرداشتند و خود را قربانی خشم فرمانروای جوان نکردند .
ژاکوبن با خشم به سربازان نگریست و همه انها را خیانتکار شمرد و دستور برگزاری دادگاه نظامی را داد .
ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و به فرمان ژاکوبن تمام سربازان به خیانت محکوم شدند و تا 2 ماه دستمزدشان قطع شد .
ژاکوبن با خشم نفرت به کنت برمیس و سربازان نگریست و از دادگاه خارج شد .
ژاکوبن با این کارهایش خشم دیگران را نسبت به خود افزایش داد . در روزهای بعد سربازان بی چون چرا به حرفهای ژاکوبن گوش فرا می دادند اما معلوم بود که هیچیک از انها از او خوششان نمی اید .
هفته ها از پس هم می گذشت و خبری از گابلینها نبود و ژاکوبن هم با خاطری اسوده به جنگ اینده فکر می کرد . به جنگ بر علیه گابلین ها . . . .
در هفته های بعد کارهای خودسرانه کنت مربیس بشدت افزایش یافت بطوری که نزدیک بود بین انها جنگ در بگیرد . اما گارو انها را از هم جدا کرد و نگذاشت کسی از این موضوع با خبر شود .
گارو مردی شریف و مطیع بود که بلمن به او اعتماد کامل داشت . رتبه گارو و کنت با یکدیگر یکسان بود اما کنت مردی خبیث و خشن بود .
ژاکوبن دیگر از اوضاع قصر خوشش نمی امد . از زمان مرگ بلمن نه تنها به رتبه ژاکوبن که حالا فرمانروای اکودار شده بود افزایشی پیدانشده بود بلکه دیگر مثل گذشته نیز مورد احترام نبود .
تمام کسانی که قبل از مرگ بلمن خود را دوست او می پنداشتند حال دشمن او شده بودند و در اکثر مواقع بر ضد او حرف می زدند .
ژاکوبن فهمید که با مرگ پدرش کار او نیز تمام شده است .
افراد همه گوش به فرمان کنت برمیس شده بودند و ژاکوبن نقش مترسک را بازی می کرد . حتی از دست گارو هم کاری بر نمی امد . چون او تک و تنها بود .
ژاکوبن با خشم به گذشته می اندیشید .به حرفهای پدرش به گفته هایی که دشمنان خود را چه کسانی خواند . ژاکوبن فهمید که پدرش از خیانتکارانی مثل مربیس خبر داشته و ان هشدار هارا به او داده بود .