ژاکوبن بسمت قلعه می رود و پشت سرش درهای قلعه را با شدت می بندد . با خود به کارهایش فکر می کند . اخر او چه کاری را انجام داده بود که تا این حد بی مرتبه گشته بود .
شب شد و تاریکی سرتاسر اکودار را فرا گرفت . مردم با مشعلهای خود به خانه هایشان می رفتند . هیچ کودکی در کوچه ها دیده نمی شد . حتی بزرگسالان نیز همه در حال رفتن بودند . چون دیگر همه از حقه های گابلینها می ترسیدند .
گارو با گامهایی پاورچین به پشت اتاق ژاکوبن می اید و به ارامی در می زند . ژاکوبن فقط به عکس پدرش نگاه می کند .
گارو به ارامی خود را معرفی می کند .
ژاکوبن در را بروی او باز می کند و به او خیره می شود تا بداند او چکاری دارد . گارو اتفاقات صبح را به ژاکوبن یاداوری می کند و به او می فهماند که ماندن در قلعه برای او خطرناک است .
ژاکوبن با خشم به گارو می گوید که فکر می کرده او از دوستانش است ولی حالا می بیند که او هم از طرفداران مربیس است .
گارو رو به ژاکوبن می گوید که تنها او بوده که با رای انها مخالفت کرده و حالا هم می خواهد با ژاکوبن باشد تا از اکودار فرار کنند .
ژاکوبن به سرای خود می نگرد . به عکسهای داخل تابلوها ، به عکسهای اجداد پر عظمت خود . به اجدادی که مانند شیر از اکودار مراقبت کردند و انرا نسل به نسل به هم سپردند .
ژاکوبن خود را بی قدرت می دید . او خود را فردی نالایق و بی مصرف می دانست و از اینکه می بایست قلعه را ترک می کرد احساس شرمساری داشت .
احساسی پر از وحشت موش مانند . . .
ژاکوبن شمشیر تیز و برانش را برداشت و وسایل مهم خود را جمع کرد و بهمرا گارو بسمت دروازه های قلعه رفت .
نگهبانان در خواب بودند . گارو با پرتاب سنگ بسمت یکی از نگهبانان او را بیدار کرد . نگهبان در تاریکی شب چشمکی تحویل گارو داد و دروازه را به ارامی بالا کشید .
گارو و ژاکوبن بسرعت از انجا خارج شدند و در تاریکی شب به جنگلهای تاریک اکودار خزیدند . . .
