ژاکوبن با صدای ضربه هایی که بر در اتاقش کوبیده می شد بیدار شد و با صدای خفه و توام با خشم گفت بیا تو
در باز شد و کنت مربیس با پوزخندی حیوانی به ژاکوبن تعظیم کرد و دوباره ان پوزخند را تکرار کرد .
ژاکوبن با همان صدا رو به مربیس می گوید که چه کار داری و کنت مربیس رو به ژاکوبن می گوید که می خواهد به او هشدارهایی بدهد .
ژاکوبن با خنده می گوید : لاک پشت پیر چه هشداری !
کنت مربیس که توقع چنین حرفی را از ژاکوبن نداشت قیافه اش درهم می رود اما بعد از چندی دوباره ان پوزخند حیوانی را از سر می گیرد و رو به ژاکوبن می گوید که برای در امان ماندن از خطرهای پیش بینی نشده بهتر است حکومت را به واگذار کند .
ژاکوبن با چشمان سرخش که مانند گلوله های اتش می ماند به مربیس نگاه می کند و او را دشنام می دهد و بسمت قصر فئودال ها راه می افتد تا حرفهای انها را بشنود .
با رسیدن به انجا مربیس هم پشت ژاکوبن به انجا می رسد و داخل می شود .
ژاکوبن تمام حرفهای مربیس را به فئودالها می گوید و منتظر پاسخ انها می شود .
الکسی که فئودال اعظم است به نگهبان دروازه دستور می دهد که تمام فرماندگان و روئسای قصر را جمع کند .
چندی بعد همه افراد با نفوذ در قصر فئودالها دور هم جمع می شوند .
الکسی خطاب به ژاکوبن می گوید که او قدرت اداره اکودار را ندارد و بهتر است حکومت را واگذار کند .
ژاکوبن که تا اینجا فکر می کرد الکسی می خواهد خیانت مربیس را بهمه بگوید باخبر می شود که تمام اینها نقشه ای شوم برای به تله انداختن او بوده .
الکسی جمع را به رای گیری دعوت می کند و از انها می خواهد بدانند که می خواهند ژاکوبن فرمانروای اکودار باشد یا نه .
همه فرماندگان نظامی و فئودالها به جز گارو رای به واگذاری حکومت از ژاکوبن می کنند .
وجود ژاکوبن پر از خشم می شود و به روزهای خوش گذشته فکر می کند . به روزهایی که پدرش فرمانروای اکودار بود و تمام این افراد زیر سلطه او بودند .
زانوهای ژاکوبن سست می شود .
مگر چنین چیزی ممکن بود . یعنی تمام این افرادی که تا چندی پیش به پدر او خدمت می کردند خیانتکار بودند .
الکسی با فریاد ژاکوبن را از رویا خارج می کند و به او می گوید که باید در حضور همگان سلطنت خود را به مربیس واگذار کند وگرنه خیانتکار شناخته می شود و جزای او مرگ است .
ژاکوبن به کارهای پدرش فکر می کند . به اخرین کاری که او کرد . به کاری که موجب شد پای گابلینهای شیطانی از اکودار قطع شود . به کاری که موجب شد کشته شود .
ژاکوبن با خشم و نفرت و صورتی برانگیخته مانند اتش با چشمان اتشینش به همه جمع داخل نگاه می کند و با انگشت تک تک انها را نشان می دهد و از انجا خارج می شود .
